تبليغاتX
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

سلام

پست آخر این وبلاگ هست.

تشریف بیارید وبلاگ جدیدم...!


www.zm-silence.blogfa.com

نوشته شده توسط احمد| |

خدایا چرا خدایا خلاصم کن.................!
نوشته شده توسط احمد| |

خدایا خسته شدم دیگه...!

خسته!خسته!خسته!

از یه عده  آدم که میدونستن دلیل این کارا و اعصاب خوردیای من چیه بازم رفتن

واسم زدند کاش میومدن به خودم همشو میگفتن نه اینکه برن به طرف بگن بعد

اونم همش رفیقامو تو سرم بزنه جلو داداشم خوردم کنه فقط یه ریز میگفت

رفیقات رفیقات همون شب فلان کردن بیسار کردن....!

آره من تو این ماجرا از چشم همه افتادم قبول ولی مهم هم نبود که افتادم مهم این بود

که همه خودشونو نشون دادن چه اونایی که ادعا داشتن چه اونایی که بی ادعا بودن

(همه رو شناختم)!!

خسته ام از اونایی که اگه بودن هیچ اهمیتی به این حرفا و کارای یه مشت ادم

نمیدادم...!

خسته نیستم از اونی که راحت گفت نه دیگه میدونم فقط باید بهش فکر کنم چرا گفته

نه..!

خسته ام از اونی که منتظرم گذاشته و یه نه نمیگه و خلاصم بکنه با این که همه چیز

تو دستشه..!

بقیه حرفا باشه تو سکوتی بالاتر از فریاد...................!

نوشته شده توسط احمد| |

سلام

تو مغازه نشسته بودم که خبر بهم رسید علی تصادف کرده ولی

نمیدونستم قراره چی بشه فکر میکردم یه تصادف معمولی و...

خلاصه بعد از چند روزی که کار من همش خبر گرفتن از داداشش بود:

الو امید از علی چه خبر؟هیچی احمد هنوز به هوش نیومده و و ...

تکراری شده بود خبر گرفتنمون تا این که فهمیدیم فقط باید توکل کرد

 به خدا٬ولی میگن خدا آدمای خوب را میبره پیش خودش که

علی را هم برد٬تو همین گیر و دار:

صبح جمعه بود خواب بودم با اینکه ساعت ۴ خوابیده بودم ساعت ۸

بود مامان اومد بالاسرم پریدم بالا گفتم چیه؟گفت پاشو برو بیرون خبر

بیار ببینیم چی شده گفتم مگه چی شده؟گفت میگن دیشب بعد از

عروسی رفیقت یعنی سعید با ترقه کشته شده منو میگی دیگه

حال خودمو نمیفهمیدم یعنی میخواستم خودمو بزنم به خواب ولی مگه

میشد؟؟؟؟تا اینکه ظهر خاک سپاری و ....

خلاصه الان که دارم از سردرد میمیرم٬

دوست نداشتم بعد از این مدت با یه همچین آپی برگردم آپی که

وقت نوشتنش بغض گلوما گرفته و نمیدونم چیکار باید بکنم دیگه نه

صبری نه طاقتی فقط باید سکوت کرد...

ولی بخوایم یا نخوایم بعد از یه مدتی همه چیز فراموش میشه چه برا من

چه برا نزدیک ترین کسا به این رفقایی که دیگه تو جمع ما نیستن و...

خلاصه اومدم بگم:

این ماییم که باید از اینجور موارد درس بگیریم و به خودمون بیایم بفهمیم

داریم چیکار میکنیم٬سرمونو نکنیم زیر برف و بگیم میفهمیم٬قدر سلامتی

رو بدونیم٬قدر پدر و مادرو....

موفق باشین همگی

نوشته شده توسط احمد| |

سلام میکنم به همتون به اونایی که بودن و نبودن و خواهند بود و نخواهند بود و ....

همتون دارین آپ آخر وبلاگ خنده ی تلخ رو میخونین با همه خوبی ها وبدی هاش حلال کنید.

حرفی ندارم..

نپرسید چرا فقط؟

وقتی امید زنده بودنت را از دست بدی میخوای به وبلاگ نویسی ادامه بدی؟

 

این هم از یک عمر مستی کردنم٬سالها شبنم پرستی

کردنم٬ای دلم زهر جدایی را بخور٬چوب عمری باوفایی

رابخور٬ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت خنده ای

بر خاطراتت کردو رفت٬من که گفتم این بهار

افسردنیست٬من که گفتم این پرستو رفتنیست٬

اه عجب کاری به دستم داد دل٬هم شکست

وهم شکستم داد دل

یا حق

نوشته شده توسط احمد| |

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟

گفت: دلالان را.

گفتند: چرا؟

گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،

ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

نوشته شده توسط احمد| |

زندگی دوست دارم

 

نوشته شده توسط احمد| |

خدایا کمک میخوام ازت

کمک...

 

  خدایا کمک میخوام ازت

کمک...

 

  خدایا کمک میخوام ازت

کمک...

نوشته شده توسط احمد| |

سلام

امیدوارم همگی حالتون خوب باشه!

میدونید ما آدما وقتی مثلا یه شخص مریض حال رو میبینیم

تازه به فکرمیفتیم که سلامتیمون چقدر با ارزشه و قدرشو

نمیدونیم حالاام میگم قبل ازاینکه چیزی یا کسی را ببینید

به فکرسلامتی خودتون باشید.

نیومدم اینارو بگم و برم چون تقریبا همه ی ما این چیزارو

میدونیم ولی به فکرشون نیستیم اومدم بگم براش دعا کنید

برا یکی از رفقامون که یه چند وقتیه تو بستر البته توی خونه

به خاطر کمر درد مجبور شده از کار و زندگی بیفته و نتونه

بیرون بیاد چند شب پیش با یکی بچه ها رفتیم یه سری بهش

زدیم بهش گفتم ایشالا هر چه زودتر دوباره تو میادین ورزشی

ببینیمت خب خیلی خوشحال شد ولی چه فایده که حالا

حالا ها نمیتونه بیاد.ناگفته نمونه اون یکی رفیقمون که چندی

قبل از این رفیقمون دچار مریضی ناگهانی شد و هنوز تو بستر

بیماری هست همین بنده خدا چقدر براش دعاکرد که خوب

بشه و خودش حالا به این روز افتاده و...

برا سلامتی دو تاشون صلوات

نوشته شده توسط احمد| |

M A H D I

امشب

شعری نخواهم نوشت

شمع را

برای تولدت روشن میکنم

و پرهایم را طواف میدهم

بر گرد آتشی که تــــو در جانم روشن کرده ای

تکه خاکستر کوچک کافی است

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست

و من

باز به دنیا می آیم و خاکستر می شوم

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!

...تولدت مبارک بهترینم

...............................................................................................

سلام

!نمیدونید چقدر خوشحالم

چرا؟

چرا نداره دیگه خوب تولدشه!تولد کی؟عجبا!تولد عزیزترینم

مهدی جان نمیتونم به زبون بیارم آخه میترسم اینجوری که میگم

کم باشه مهدی جونم تولدت مبارک تولدت

 مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

هر چند اینجا نمیتونم همه کارامو بکنم ولی اگه خواستین تشریف

بیارین!!خونه ما در خدمتیم!! آخه قراره بترکونیم

www.tanha-7.blogfa.com

.اینم آدرس وبلاگش

نوشته شده توسط احمد| |

سلام به همتون

میدونید جریان این عنوان مطلب چیه؟

زیاد چیز خوبی نیست چون از همتون گله دارم!!

یادمه اون روزای اول که اینترنتی شده بودم چه صفایی داشت چه حالی

میکردیم با بچه ها یادش بخیربعضی روزا که نمیتونستم بیام اعصابم خورد

میشد چون واقعا بهم حال میداد حتی بعضی روزا که ساعت ۱۲ شب از

سر کار میومدم چشمام پر از خواب بود واسه ۱۰ دقیقه هم که شده بود

یه سری میزدم ولی حالا...ولی حالا دیگه برامون بی اهمیت شده

بعضیهامون عقیده داریم یه عده ادم این  فضارو خراب کردند و دیگه به

همین دلیل نمیان نه بچه ها بیاین دوباره دور هم جمع بشیم من یکی که

دلم خیلی هوای اون روزارو کرده ...

حالاام اگه این حرفای ما براتون یه ذره ارزش داره بیاین این وبلاگارا این آیدیا

رافعال کنین تا دور هم باشیم.

البته نمیگم خودم بی تخسیرما چرا منم بی تخسیر نیستم ولی اگه شما

یه پل نشون بدین ما سی و سه پل نشونتون میدیم.

هر که دارد هوس اون قدیما بسم الله...

نوشته شده توسط احمد| |

نوشته شده توسط احمد| |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز            

             فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده توسط احمد| |

پای سـگ بوسید مجنـون گفتـنـدش چـه شـد؟

!گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلا رفته است

نوشته شده توسط احمد| |

خط خطی پسر تنها!!!

www.tanha-7.blogfa.com

نوشته شده توسط احمد| |

نوشته شده توسط احمد| |

www.amir20time.blogfa.com

نوشته شده توسط احمد| |

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیزی وهیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم!
انگار
این روزگار چشم ندارد من را بی ملال ببیند
زیرا
هرچیزی را که دوستر بداری
حتی اگریک نخ سیگار
یا زهر مارباشد
از تو دریغ میکند...
پس
من با همه وجودیم
خودرا زدم به مردن
تا روزگار،دیگر کاری به من نداشته باشد
این شعرتازه را هم ناگفته میگذارم
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم
نوشته شده توسط احمد| |

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینک آفتابی بهش می یاد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…

می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…

یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد…

نوشته شده توسط احمد| |

سلام خوبین که؟

میگما این آقای مجید خراطها کیه؟همون حالا هر کی هست

مثل اینکه قراره تو نجف آباد کنسرت برگزار کنه از امشب تا ۶ شب دیگه

بلیطشم مثل اینکه ۱۰۰۰۰ تومنه من که یه همچین پولی ندارم واسه

این بابا بدم که برم کنسرتشا ببینم حالا اگه داریوش٬ابی یا یه آدم

حسابی بود یه چیزی.

خلاصه خواستم بی خبرتون نزارم.

البته باید از قبلش جا رزرو کنین اگه دوست داشتین برین.

با این شماره:۰۳۳۱۲۷۴۶۶۵۰

نوشته شده توسط احمد| |

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من

هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه

جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه

چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا

خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.

فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و

زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه

می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند

كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.

من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام.

یه داستان خیلی زیبایی بود.

چرا من همیشه احساس تنهایی میکنم؟

نوشته شده توسط احمد| |

سلام

اعصابم خیلی داغون شد بابت این موضوع البته بار اولم نبود که اعصابم ریخت

به هم ولی خوب این بار دیگه گفتم بزار دلمو یه جا خالی کنم آخه چرا من

باید برم قدرجون واسه اینکه ۲ ثانیه این قبض رو ببینن و برگردم چرا خودمون

نداشته باشیم مگه ما چی کمتر از اونا داریم نه خداییش شما بگید؟

حالا ما انتظار احداث اداره برق رو نداریما ولی اومدن دانشگاه بزنن گفتن

پیرمردا نذاشتناومده بودن جاده زازرون به ولاشون رو آسفالت کنن گفتن

فلانی که بازم یکی از پیرمردا بود نذاشته ووو....

آخه چرا؟ما تا کی باید چوب این کارارو بخوریم؟هان؟

البته یه چیز دیگه ام بگما همش به این پیرمردا مربوط نمیشه اونا جزیی از

این ماجراها هستن و بقیه هم هستن که بر میگرده به همون جمله ی

دوست خوبمون که گفته بود:

(زازرون کوچیکتر نداره)

قربون دهنش عجب حرفی زده بود واقعا..

نوشته شده توسط احمد| |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند
.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند
.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید
.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

نوشته شده توسط احمد| |

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که 5 طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و درکار خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی  چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهرهای زیبا، در کار خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند. دختر: وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟سپس رفتن به طبقه پنجم.طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.

از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

نوشته شده توسط احمد| |

ازکودکی به یاد دارم که سرفه میکردم وگمانم این بود که این سرفه ها همانند نفس کشیدن جزئی از زندگی انسان است ودیگران نیز برای زنده ماندن باید سرفه کنند! این فرض اشتباه من در دوران کودکی بود وخیلی زود به آن پی بردم.

اما درهمین دوران خوش کودکی که البته برای من ناخوشی های آن بیشتراز روزهای خوشش بود سوالی همیشه ذهن مرا مشغول خود میکرد. اینکه چرا من باید دارو بخورم؟ وچرا حالم خوب  نمی شود؟! کودکی من با تمام تلخی ها وشیرینی هایش به پایان رسید و لحظه های زندگی ام وارد مرحله ی نوجوانی شد که تلخ تراز کودکی ام بود. حالا دیگر همراه سرفه هایم تنگی نفس را نیز احساس میکردم. این گونه نفس کشیدن برایم ناآشنا بود وغیرقابل تحمل... با گذرزمان روزهای سختی را برای خودم پیش بینی میکردم. زیرا سخت نفس کشیدن را با تمام وجودم حس میکردم. و اطرافیانم نیز به این مسئله پی برده بودند. در بهار81 دلیل همه ی رنج هایی را که درتمام این سالها کشیده بودم را فهمیدم وقتی که نام بیماری وچگونگی به وجودآمدنش به من گفته شد.

بیماری من ازنوع سیستیک فیبروزیز (CF) که لاعلاج میباشد است که پا به زندگی من گذاشته بود. روزهای نوجوانی عمرم سپری میشد بی آنکه لذتی از این روزها ببرم. بیماری روزبه روز پیشرفت میکرد ومن روز به روز ضعیف تر میشدم. پدر ومادر مهربانم همه ی تلاششان این بود که من برابر بیماری مقاومت کنم واز روحیه ی خوبی برخوردار باشم.

سلام

خوب حتما براتون سوال شد این داستان چی بود؟

پس اول برین به سایتشehda.ir ادامه همین مطلبو بخونین بعد هم

اگه دوست داشتین برای کارت اهدا عضو ثبت نام کنید.من خودم این

کارتو دارم بعد از ثبت نام تقریبا یه۳ماهی طول میکشه تا بیاد.

خلاصه برید همه چیز گویا هست..

راستی اینم چندتا عکس از همین عزیزان

www.ehda.ir

نوشته شده توسط احمد| |

نمی دانم چه باید کرد ؟ نمی دانم چه باید کرد ؟

بمانم یا که بگریزم ، بمانم یا که بگریزم ؟

اگر خواهم بمانم با تو می بازم جوانی را

اگر خواهم که بگریزم چه سازم زندگانی را ؟

نمی دانم چه باید کرد ؟ نمی دانم چه باید کرد ؟

نوشته شده توسط احمد| |

1. با خود صداقت داشته باشید. آنگاه همچون چرخه ی طبیعی فرا رسیدن روز

از پی شب ، خواهید دید كه با دیگران نیز نمی توانید صادق نباشید.

2. صداقت نخستین بخش كتاب عشق است.

3. آنچه هستید شما را بهتر معرفی می كند تا آنچه می گویید.

4. چه بهتر كه ناموفق باشیم با افتخار ، ولی موفق نباشیم با دروغ و تقلب.

5. ضرر را بر منفعت غیر مشروع ترجیح دهید ، ضرر تلخ است ولی آنی

است ، در حالی كه منفعت غیر مشروع وجدان شما را همواره می آزارد.

6. انسان را به لحاظ قدرت اخلاق و روحش مورد قضاوت قرار می دهند.

7. رستگاری تو در عمل دیگران تجلی پیدا نمی كند. بلكه درعكس العمل تو

ظاهر می شود.

8. از سخنان خود عادل شمرده خواهی شد و از سخن های تو بر تو حكم

خواهد شد.

9. اگر با صداقت زندگی كنید هدف زندگی كردن را می آموزید.

10 . بخشش هنگامی آسان می شود كه ما بتوانیم دیگران را بشناسیم و به

ضعف های خودمان و این كه ما نیز امكان اشتباه كردن داریم معترف باشیم.

11 . صداقت نخستین فصل دفتر دانایی است .

12 . صداقت بهترین منش است .

نوشته شده توسط احمد| |

سام علیکوم

یهو زد به سرمون گفتیم تازه کنیم این وبو..

آخه هر وقت تو خیابون میرفتیم از این طرف و اون طرف

داد میزدن احمد زدا(ahmadz)البته من به حرفای مردم

زیاد اهمیت نمیدم اگه میخواستم به حرف مردم باشم

حالا معلوم نبود کجا بودم.خلاصه گفتیم عوض بشیم.

چطوره به نظرتون؟

 

 

نوشته شده توسط احمد| |


Design By : Night Skin